تبليغاتX
گوگولی
قالب وبلاگ

گوگولی
I LOVE YOU
هنر بعضی وقت ها واقعا معجزه میکنه! اما فقط زمانی که دست یک آدم هنرمند در کار باشه ... یکی از این آدما، Denis Poirier هنرمند فرانسوی-کانادایی هست که از شما دوستان دعوت میکنم 40 تا از زیباترین طراحیهای اون رو که با مداد انجام داده و اکثرا چهره‌ های افراد مشهور هست رو ببینید:

بقیه نقاشیها تو ادامه مطلبه...امیدوارم خوشتون بیاد...



ادامه مطلب
[ یکشنبه 1390/10/11 ] [ 2:41 ] [ سحر ]

ادامه عکسهارو نگاه کنید حتماً ...مطمئنم خوشتون میاد و تعجب میکنید...


ادامه مطلب
[ جمعه 1390/10/09 ] [ 21:48 ] [ سحر ]
به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

به
 جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups

ادامه عکسارو میتونید تو ادامه مطلب نگاه کنید...امیدوارم خوشتون بیاد....


ادامه مطلب
[ جمعه 1390/10/09 ] [ 21:40 ] [ سحر ]

پرسه در حوالی زندگی



ان بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.


پرسه در حوالی زندگی، روایت مصطفی مستور

 


درسی که از یک سگ آموختم
  


سالها پيش مدتي را در جايي بيابان گونه بسربردم. عزيزي چهار ديواري خود را در آن بيابان در اختيار من قرار داد. يك محوطه بزرگ با يك سرپناه و يك سگ. سگ پير و قوي هيكلي كه براي بودن در آن محيط خلوت و ناامن دوست مناسبي به نظر مي رسيد. ما مدتي با هم بودم و من بخشي از غذاي خود را با او سهيم مي شدم و او مرا از دزدان شب محافظت مي كرد. تا روزي كه آن سگ بيمار شد.به دليل نامعلومي بدن او زخم بزرگي برداشت و هر روز عود كرد تا كرم برداشت. دامپزشك، درمان او را بي اثر دانست و گفت كه نگه داري او بسيار خطرناك است و بايد كشته شود. صاحب سگ نتوانست اين كار بكند. از من خواست كه او را از ملك بيرون كنم تا خود در بيابان بميرد. من او را بيرون كردم. ابتدا مقاومت مي كرد ولي وقتي ديد مصر هستم رفت و هيچ نشاني از خود باقي نگذاشت. هرگز او را نديدم. تا اينكه روزي برگشت از سوراخي مخفي وارد شده بود، اين راه اختصاصي او بود. بدون آن زخم وحشتناك. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمي هيچ اثري از آن زخم باقي نمانده بود. نميدانم چكار كرده بود و يا غذا از كجا تهيه كرده بود اما فهميده بود كه چرا بايد آنجارا ترك مي كرده و اكنون كه ديگر بيمار و خطرناك نبود بازگشته بود.
در آن نزديكي چهارديواري ديگري بود كه نگهباني داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ آن نگهبان را ملاقات كردم و او چيزي به من گفت كه تا عمق وجودم را لرزاند.
او گفت كه سگ در آن اوقاتي كه بيرون شده بود هر شب مي آمده پشت در و تا صبح نگهباني مي داده و صبح پيش از اينكه كسي متوجه حضورش بشود از آنجا مي
رفته. هرشب ...

من نتوانستم از سكوت آن بيابان چيزي بياموزم اما عشق و قدرشناسي آن سگ و بيكرانگي قلبش مرا در خود خورد كرد و فروريخت. او هميشه از اساتيد من خواهد بود.

 


قیمت طوطی
 

مردی به یك مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یك طوطی كرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره كرد و گفت: «طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است.»

مشتری: «چرا این طوطی اینقدر گران است؟»

صاحب فروشگاه: «این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی را دارد.»

مشتری: «قیمت طوطی وسطی چقدر است؟‌

صاحب فروشگاه: طوطی وسطی
۱۰۰۰ دلار است. برای اینكه این طوطی توانایی نوشتن مقاله ای كه در هر مسابقه ای پیروز شود را دارد.»

و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسید و صاحب فروشگاه گفت: «‌
۴۰۰۰ دلار.»
مشتری: «این طوطی چه كاری می تواند انجام دهد؟»

صاحب فروشگاه جواب داد:‌ «صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر صدا می زنند.» !!!!

 

 


مرگ و باغبان 
  


قطعه ای از یک کتاب

باغبان جوانی به شاهزاده اش گفت:" به دادم برسید حضرت والا! امروز صبح عزرائیل را توی باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت. دلم می خواهد امشب معجزه ای بشود و بتوانم از این جا دور شوم و به اصفهان بروم."

شاهزاده راهوارترین اسب خود را در اختیار او گذاشت.

عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم می زد که با مرگ رو به رو شد و از او پرسید: چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه کردی و او را ترساندی؟

مرگ جواب داد: نگاه تهدید آمیز نکردم. تعجب کرده بودم. آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت و من می دانستم که قرار است امشب، در اصفهان جانش را بگیرم...!

مرگ و باغبان / ژان کوکتو / برگردان اسداله امرایی

البته این داستان رو به شکل دیگری، خیلی قدیم‌تر، مولانا نقل کرده که می‌تونید اینجا بخونید

 

 




ادامه مطلب
[ جمعه 1390/09/18 ] [ 17:48 ] [ سحر ]

آیا میدانید :  تقریبا ۶۵ ٪ وزن انسان را اکسیژن تشکیل میدهد ؟

آیا میدانید انسان برای اولین بار در ۱۷۸۳ پرواز را تجربه کرد و توانست ۸ کیلومتر با بالن پرواز کند ؟

آیا میدانید جنین انسان بعد از ۱۷ هفته (۴ ماه) می تواند خواب هم ببیند ؟

آیا میدانید :  تنها موجودای که میتواند به پشت بخوابد انسان است ؟

آیا میدانید :  بدن یک انسان در طول عمرش به طور متوسط ۱۳۰۰ لیتر عرق تولید میکند ؟

آیا میدانید انسان‌های راست دست به طور میانگین ۹ سال بیش از چپ دست‌ها عمر می‌کنند ؟

آیا میدانید :  کره زمین از ۱۰۲ عنصر بوجود آمده و این ۱۰۲ عنصر در بدن انسان وجود دارد ؟

آیا میدانید حس بویایی انسان قادر به دریافت و تشخیص ده هزار بوی متفاوت است ؟

آیا میدانید حدود ۱۰ درصد وزن بدن انسان (بدون آب) را باکتریها تشکیل میدهند ؟

آیا میدانید :  از دست دادن تنها ۱% از آب بدن موجب تشنگی میشود ؟

آیا میدانید بیشتر سردردهای معمولی از کم نوشیدن آب است ؟

آیا میدانید :  ناخن‌های انگشتان دست، تقریبا چهار برابر ناخن‌های پا رشد می‌کنند ؟

آیا میدانید قد انسان تا ۲۰، ۲۵ سالگی و گاها ۴۰ سالگی بلند می‌شود و از چهل سالگی به بعد، قد انسان هر دو سال حدود ۶ میلی‌متر کوتاه می‌شود ؟

آیا میدانید :  دهان انسان روزانه یک لیتر بزاق تولید می‌کند ؟

آیا میدانید :  وزن پوست بدن انسان بالغ بر ۲/۷ کیلوگرم (دو و هفت دهم) است ؟

آیا میدانید :  کمبود خواب، زودتر از کمبود غذا موجب مرگ انسان می‌شود ؟

آیا میدانید :  انسان در سال ۳۰۰۰ قد متوسط ۲ متر و ۱۲۰ سال عمر و پوست قهوه‌ای خواهد داشت ؟

آیا میدانید :  قلب انسان هنگام تپیدن میان دو تپش استراحت میکند این یعنی اگر فرد ۷۰ سال عمر کرده باشد قلبش به اندازه ۴۰ سال استراحت کرده است ؟

آیا میدانید :  وزن اسکلت انسان بالغ بر ۱۳ تا ۱۵ کیلوگرم است ؟

آیا میدانید :  انسانهای امروزی بطور متوسط شش سال از عمر را تلویزیون نگاه می کنند و شش سال را هم صرف غذا خوردن میکنند و یک سوم از عمر را هم در خوابند ؟

آیا میدانید :  مغز انسان تنها ۲ درصد از وزن انسان را تشکیل می دهد ولی ۲۵ درصد اکسیژن دریافتی بدن را به تنهایی مصرف می کند ؟

آیا میدانید :  مغز بیشتر انرژی را در بدن مصرف میکنند به همین دلیل هم از سایر نقاط بدن گرمتر است ؟

آیا میدانید :  مغز یک انسان در طول یک روز بیشتر از تمام تلفن های جهان به سلول ها پیام عصبی می فرستد ؟

آیا میدانید :  پیام های عصبی با سرعتی برابر با ۱۷۰ مایل در ساعت به مغز رسیده و از مغز به سلول های عصبی می رسند ؟

آیا میدانید :  مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید ؟

آیا میدانیدبطور متوسط یک انسان در طول زندگی خود در حدود ۴۴ پوند گرد و خاک را تنفس می‌کند ؟

آیا میدانید :  در تمام انسانهای کره زمین ۹۹۹ % شباهت ژنتیکی وجود دارد ؟

آیا میدانید :  طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار کیلومتر است ؟

آیا میدانید :  در یک سانتی متر پوست شما ۱۲ متر عصب و ۴ متر رگ و مویرگ است ؟

آیا میدانید :  در هـر ۳ سانتی متـر از پوست، ۴ هزار بافت عصبی، ۱۳۰۰ سـلول عصبی، ۱۰۰ غده عرق، ۳ میلیون سلول، و ۳۰۰۰ رگ خونی وجود دارد ؟

آیا میدانید :  اگر رگ های خونی موجود در ۵ سانتی متر از پوست را در امتداد هم قرار دهیم، طول آن به ۲۰ فوت می رسد ؟

آیا میدانید :  اگر تمام رگهای خونی را در یک خط بگذاریم تقریبا ۹۷۰۰۰ کیلومتر میشود ؟

آیا میدانید :  کبد یا جگر تنها عضو داخلی بدن است که اگر با عمل جراحی قسمتی از آن برداشته شود دوباره رشد میکند ؟

آیا میدانید خطر بیماری قلبی و سرطان ریه در افراد غیر سیگاری که در خانه در معرض دود سیگار اطرافیانشان هستند، بیست و پنج درصد بیشتر از دیگران است ؟

آیا میدانید :  بدن ما به طور مداوم خود را ترمیم می کند هر سه ماه یکبار بافت استخوانی به طور کامل تعویض می شود و هر ماه پوست جدید رشد می کند به راحتی می توانیم فرآیند پیری را به تاخیر بیندازیم ؟

آیا میدانید :  بدن یک انسان معمولی به اندازه کافی شامل: سولفور برای کشتن تمام شپش های بدن یک سگ، کربن برای ساخت ۹۰۰ مداد، پتاسیم برای آتش زدن یک توپ فوتبال، چربی برای ساختن ۷ قالب صابون، فسفر برای درست کردن سر ۲۲۰۰ کبریت و آب برای پر کردن ۱۰ تنگ را دارد ؟

آیا میدانید :  پیشانی انسان مرکز دمای انسان است یعنی اگر شما دمای پیشانیتان را تغییر دهید دمای بدنتان هم به همان انداره تغییر میکند این یکی از دلایلی است که وقتی ما می خواهیم ببینیم که آیا تب داریم یا نه دستمان را روی پیشانی میگذاریم ؟

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1390/09/18 ] [ 17:45 ] [ سحر ]


"روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد"
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود
بوسه است،
و هر انسان
برای هر انسان،
برادری ست..
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند،
قفل افسانه‌ایست،
و قلب،
برای زندگی بس است..

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است،
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی..
روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم..
روزی که هر حرف ترانه‌ایست،
تا کمترین سرود بوسه باشد..

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی..
و مهربانی با زیبایی یکسان شود،
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

و من آنروز را انتظار می‌کشم،
حتی روزی
که دیگر
نباشم.. 

(احمد شاملو)

[ جمعه 1390/09/18 ] [ 17:43 ] [ سحر ]
سلام دوستان. یه قرعه کشی بزرگ قراره توسط سایت اکازیون برگزار بشه که جایزه هاش iphone 4 هست.

پیشنهاد می کنم که به این لینک برید و ایمیل خودتونو وارد کنید، بعد از این، یه ایمیل از سایت اکازیون دریافت می کنید.ایمیلتونو باز کنید و ایمیل اکازیون رو هم باز کنید؛ روی لینک فعال سازی کلیک کنید...از این پس شما هم می تونید توی این قرعه کشی شانس برنده شدن داشته باشید....

موفق باشید...

http://www.okazion.com/pre-launch/index.php?gift-code=b6a8f72207f856ddfdab4dcae6606684

[ پنجشنبه 1390/08/26 ] [ 14:17 ] [ سحر ]

تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده میگه میخوای بند نافو ببری؟  پَـــ نَ پــَـَـَـــ میخوام رقص چاقو کنم از مامان بچه شاباش بگیرم!!

 
با دوستم رفتیم باغ وحش،جلوی قفسِ شیر وایسادیم. دوستم میگه:شیرِ؟ میگم:پَــــ نَ پَــــ... گربه اس باباش مرده ریش گذاشته!!!!

  
رفتم درمونگاه , منشیه میگه : مریض شمایید؟
گفتم  پَـــ نَ پــَـَـَـــ من میکروبم , اومدم خودمو معرفی کنم!

 
 
با دوستم رازِ بقا میدیدیم بهم میگه:شیرایِ نَر همشون صورتاشون مو داره !!!
گفتم: پَـــ نَ پــَـَـَـــ  فقط اونائی که عضو پایگاه مقاومت بسیج جنگلن اینطورین

  
دوستم پریده تو استخر داد میزنه میگه شنـــا کنم ؟
میگم  پَـــ نَ پــَـَـَـــ  بزار اهنگ تـایتـانیک بزارم آروم غرق شو..!

  
اومده تو اتاق ،قابِ عکسِ رو دیوار و دیده میگه : وای داداشتــــــــــــه؟؟؟
میگم: آره
میگه : عکسشـــــــــــــه؟؟؟
میگم  پَـــ نَ پــَـَـَـــ  خودشه ، گذاشتمش رو دیوار با دمپایی کوبیدم رو صورتش،چسبیده به دیوار!!!

 
 
داریم بازیه بارسا و رئالو نیگا میکنیم، دوستم پای تلویزیون خوابش برده بود
مسی که گل رو زد همه پریدن تو هوا و خوشحالی کردن
یه دفعه دوستم از خواب پریدو گفت چرا خوشحالین؟گل شد؟
گفتم  پَـــ نَ پــَـَـَـــ  ،خرمشهر آزاد شد

 
 
سگم رو بردم پیش دامپزشک، منشیش میگه سگتون مریضه؟میگم پـــَ نَ پـــَ خودم هاری گرفتم سگم گفت آشنا داره منو آورد اینجا معالجه کنه.
دارم سبزی خورد می کنم ... دستم بریده ... میگم مامان چسب داری؟ 
میگه دستتو بریدی؟! 
 پَـــ نَ پــَـَـَـــ  می خوام کارم تموم شد دوباره سبزیارو بچسبونم! 


به دوستم زنگ زدم ميگم ماشينم روشن نميشه ميگه استارت ميزني روشن نميشه؟
میگم پَـــ نَ پَــــ وقتي ازش خواهش ميكنم روشن نميشه 


تو صف بربری نوبتم شده یارو میگه بربری میخوای؟
 پَـــ نَ پــَـَـَـــ اومدم از شاگردت تایپ یاد بگیرم 


کلاغه به روباهه میگه:گفتی آواز بخون که پنیر از دهنم بیافته؟ 
روباهه میگه:  پَـــ نَ پــَـَـَـــ می خواستم واسه آکادمی موسیقی گوگوش ازت تست بگیرم 


دختره میگه اگه من برم خارج تو با یه دختر دیگه ای دوست میشی؟
 پَـــ نَ پــَـَـَـــ میرم تو اتاقم خودمو حبس می کنم رو دیوارشم می نویسم: شاید این جمعه بیاید ... شاید


زنگ زدم به دوست دختر دوستم فوت ميكنم ميگه مزاحمي؟
ميگم  پَـــ نَ پــَـَـَـــ نسل جديد كولرهاي ال جي هستم با دو سيم كارت مجزا


شمع های ماشینم سوخته,رفتم تعمیرگاه...میپرسه عوضشون کنم؟
 پَـــ نَ پــَـَـَـــ فوتشون کن تا صد سال زنده باشی


ازم میپرسه: اگه یه موقعیت بهتری برات جور شه منو ول میکنی؟ 
میگم:  پَـــ نَ پــَـَـَـــ لگد به بختم میزنم بات میمونم تا تو یه موقعیت بهتر برات جور شه منو بپیچونی


به دوستم میگم خودکارو بده میگه چیزی میخوای بنویسی؟
پـَـَـ نَ پـَـَــــ یه زیر شلواری براش گرفتم میخوام ببینم اندازشه یا نه


سر جلسه امتحان به دختره ميگم سواله 8 چي ميشه؟ميگه تقلب ميخواي؟
ميگم  پَـــ نَ پــَـَـَـــ  ميخوام ببينم سطح علميت درچه حد با خانواده بيايم خواستگاريت
رفتم سم بخرم واسه سوسک یارو میگه میخواین سریع بمیره؟ میگم : پـَـــ نــه پـَـــ میخوام شکنجش کنم ازش اعتراف بگیرم!!

 

دوستم گفت هر وقت نا امید شدی برو کوهستان و داد بزن امیدی هست؟ جواب میاد هستـــ هستـــ هست ..... من هم رفتم کوهستـان و داد زدم امیدی هست؟ جواب اومد پـَـَـ نــه پـَـَــــ     پـَـَـ نــه پـَـَــــ     پـَـَـ نــه پـَـَـــــ ....!!

 

[ دوشنبه 1390/06/14 ] [ 14:57 ] [ سحر ]

 یک شبی مجنون نمازش را شکست 

 بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فار...غ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
......پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
 مرد راهش باش تا شاهت کنم
 صد چو لیلا کشته در راهت کنم

[ سه شنبه 1390/05/18 ] [ 0:52 ] [ سحر ]

 

شانزده دلیل برای «میوه فروش» شدن به جای «مهندس نرم افزار» شدن!

حالا چرا میوه‌فروش؟ این همه شغل؟ به خدا که حرف دل همه نرم‌افزار نویسای ایرانی همینه… بخونید:


1- عدم وجود گارانتی: بعد از فروش نرم افزار باید آن را گارنتی کنی. برخلاف بسیاری از مشاغل که شما بابت گارانتی پول اضافه می‌گیرد و نزد خود نگه می‌دارید، در نرم افزار بر عکس عمل می شود و این کارفرمای شماست که از شما تضمین (درصدی از قرارداد، چک تضمین، سفته و یا ضمانت‌نامه بانکی یا همه مواد) می‌گیرد. در حالی‌که میوه‌فروشی گارانتی ندارد، جنس فروخته شده پس گرفته نمی‌شود.


2- بازه کوتاه زمان فروش:

یک پروژه نرم‌افزاری ماه‌ها طول می‌کشد و باعث فرسایش نیروی کار می‌شود در حالی‌که در میوه‌فروشی، صبح زود بار میوه و سبزی می‌آوری، حداکثر تا ظهر سبزی ها تمام می‌شود، میوه‌ها هم بسته به محیط شما، در مدت زمان کوتاهی فروش می‌روند و شما باز هم بار جدیدی می‌آورید.


3- تغییر نیاز ندارید:

رایج است که نیازهای مشتری، تازه زمانی آشکار می‌شود که شما نرم‌افزار را فروخته‌اید و مشتری متوقع است که در چارچوب همان قرارداد تغییرات اعمال شود، حتی اگر ماهیت تغییر کند. اما در میوه‌فروشی، خریدار که از مغازه خارج شد شما دیگر مسؤولیتی ندارید، اگر تصمیمش عوض شد، شما نگران نیستید، یک کالای جدید به وی می‌فروشید.


4- عدم ارجاع محصول:

در نرم‌افزار اگر محصول شما کار نکرد و یا قدیمی شد مشتری یا ارجاع می‌دهد و یا دیگر سراغش نمی‌آید، در میوه‌فروشی شما میوه سالم را به مردم به قیمت گران، میوه نیمه خراب را ارزان‌تر به مردم کم درآمدتر و احتمالا میوه کاملاً خراب را به آبمیوه فروشی‌ها و نمی‌دانم لواشک سازی‌ها می‌فروشید!


5- واسطه‌گری به جای تولید:

در میوه‌فروشی شما محلی برای عرضه کالاهای دیگران هستید، معمولاً افزایش قیمت بین میدان میوه و تره‌بار با مغازه شما چند برابراست. اما در نرم‌افزار شما تولید می‌کنید و دردسرهای آن را دارید، تازه در انتها و پس از کسر انواع مالیات و بیمه هزینه تولید را در بیاورید خیلی هنر کرده اید!
6- مدیریت نیروی انسانی، خیر!: شما در شرکت نرم‌افزاری با نیروی لوس و نازک نارنجی کارشناس سر و کار دارید که کافی است یک کم ناراحت شود، هوس کانادا به سرش می زند، اما در میوه‌فروشی یکی دو کارگر از برادران افغانی می‌گیرید، مثل ساعت برای شما کار می‌کنند و غر که نمی زنند هیچ با همه سختی‌ها هم می‌سازند.


7- فصلی بودن کار، تعطیل:

در تولید و فروش نرم‌افزار شما وابسته به زمان هستید، برای مثال دولتی‌ها معمولاً در ماه‌های خاصی خرید بیشتری می‌کنند، یا در فروردین و اردیبهشت شما با افت فروش مواجه می‌شوید، اما در میوه‌فروشی هر فصلی میوه خودش را دارد و شما آن را می‌آورید، هر میوه‌ای هم طرفدار خاص خودش را دارد و شما تقریباً در همه سال فروش خود را یکنواخت خواهید داشت. شب عید ها هم که جای خودش را دارد و شما پوست خلایق را حسابی خواهید کند.


8- بازار دائمی:

نرم‌افزاری‌ها مانند یک کارگر ساختمانی هستند، باید ساختمانی ساخته شود تا به آنان نیاز باشد، وقتی بودجه IT کشور صفر شود که نمی‌توان پروژه‌ای تعریف کرد که نرم‌افزاری روی آن کار کند، چون هنوز از دیدگاه اغلب تصمیم گیرندگان ما، نرم‌افزار یک کار تشریفاتی است. اما میوه‌فروشی نیاز روز مردم است، همه، هر روز خرید خودشان را دارند، وضع مردم بد هم بشود باز هم مهمانی می‌آید که شما وادار شوید حتما میوه خوب بخرید.

9- درهم است: در نرم‌افزار شما قاصر هستید از اینکه به یک مشتری بفهمانید نرم‌افزار با نرم‌افزار متفاوت است. چون با یک چیز انتزاعی طرف است، بین نرم‌افزاری حسابداری 5 هزارتومانی با حسابداری 10 میلیون تومانی فرقی قائل نیست. در حالی‌که در میوه‌فروشی، مشتری تفاوت سیب با سیب را در می‌یابد و اگر دنبال کیفیت خوب است پولش را هم می‌پردازد.


10- شما فقط میوه را می‌فروشید:

در نرم‌افزار وقتی شما نرم‌افزاری عرضه می‌کنید، داستان عرضه خدمات پس از فروش شروع می‌شود، آموزش کاربران (بعضا واقعا تعطیل!) تبدیل اطلاعات و انتقال آنها از سیستم قدیمی به جدید، عرضه سخت‌افزار، نگرانی از کارکردن نرم افزار روی هر نوع سخت افزار آشغالی که مشتری به شما می‌دهد و… اما در میوه‌فروشی، شما فقط میوه را می‌فروشید، اینکه هندوانه را چطور می خورند، گیلاس را چطور؟ اینکه آیا مشتری ظرف مناسبی برای نگهداری میوه دارد و یا خیر نیز به شما ربطی ندارد.


11- یک بار برای همیشه، هرگز:

نرم‌افزار را که می‌فروشید مشتری توقع دارد این نرم افزار مادام العمر باشد برایش، به سادگی حاضر نیست قرارداد پشتیبانی و ارتقاء نرم افزار ببندد، اما همه می‌دانیم که یک میوه را برای همه سال نمی‌توان نگه داشت، خورده می‌شود بالاخره! باید میوه جدیدی خرید!


12- باگ:

خرابی میوه نگرانی ندارد، روشهای نگهداری میوه معلوم است و اگر شما یک کم تجربه پیدا کنید می‌توانید به سادگی آن را نگهداری کنید، اما در نرم‌افزار آنقدر مشکلات متعدد و متفاوت پیش می آید که شما گیج می‌شوید که این خطا از کجاست و راه حلش چطور است؟ مناطق بحرانی، آنقدر خطایابی را سخت می کنند که شما نیاز به فاز مجزایی برای آن پیدا می‌کنید و هزینه زیادی برای هر خطا می پردازید، تازه تضمینی وجود ندارد که همه خطا ها را پیدا کرده باشید و روز تحویل به مشتری، جلوی چشم وی، آنقدر سیستم خطا می دهد که شما آب می شوید و زمین دهان باز می‌کند و شما را می‌بلعد.


13- آن که خربزه می‌خورد پای لرزش می‌نشیند:

شما مسؤول نحوه استفاده مشتری از میوه نیستید، مهم نیست برایتان که در عزا بخورند یا در عروسی، مهم نیست که به طرف نمی سازد یا می سازد. اما در نرم‌افزار، کافی است از نرم‌افزار شما سوء استفاده شود، نمی‌دانم چرا یقه شما را می گیرند که چرا از طریق نرم‌افزار شما به ما آسیب وارد شد، چرا هک شد، چرا ….؟


14- دوره بازپرداخت سریع:

در میوه‌فروشی به محض فروش میوه پولتان را می گیرید، اما در نرم‌افزار تازه پروژه را که تحویل دادید و صورتجلسه کردید، باید بدوید به دنبال پولتان، آنقدر این پول دادن دیر و تکه تکه می شود که به نوش داروی پس از مرگ سهراب می‌ماند، به شکلی که بعضی وقت ها بی خیال پولتان می شوید.


15- تنوع مشتری:

شما در یک شرکت نرم‌افزاری با طیف خاصی از مشتری سروکار دارید، یا دولتی یا خصوصی یا آموزشی یا… اما در میوه‌فروشی شما قیدی برای مشتری ندارید، زن و مرد، کوچک و بزرگ، دارا و ندار، پیر و جوان، شهری و روستایی،… همه به نوعی مشتری شما هستند، آن هم مشتری دائمی که از همه چیز می‌گذرد الا از خوردن!


16- کپی رایت:

در میوه‌فروشی نمی‌توانید یک میوه را بخرید و تکثیر کنید ولی نرم‌افزار را می‌توانید، خوب هم می توانید. اگر تولید کننده ناراحت هم شد مهم نیست، چون یا قانون کافی نداریم و یا آنقدر این قضیه پیچیده است که شما بی خیال می شوید.


پی‌نوشت 1:

نمی‌دانم چرا با وجود همه این استدلال های منطقی، میوه فروش نشدم. آرزو می‌کنم حداقل یک نفر این مطلب را بخواند و به راه راست هدایت شود! دست از مهندس نرم شدن بردارد و به قول بچه ها یک کار «شرافتمندانه» پیدا کند. امیدوارم

[ یکشنبه 1390/05/16 ] [ 1:24 ] [ سحر ]

شوپنهاور

در دوران ما دوزخی بزرگ وجود دارد به نام شهوت و معمولاً خود را در قالب عقل و هوش و فلسفه جلوه گر میکند...

ژوبرت

برای یاد گرفتن آنچه که میخواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم، اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که میدانم، احتیاج به جوانی دارم...

مونتسکیو

یک ساعت عمر گذشته را به هیچ قیمتی نمیتوان بازگرداند اما با خرید یک کتاب می توان تجارب تمام عمر بزرگترین عقلای عالم را تصرف کرد...

چارلز فیلد

بی ثمرترین روز ما روزی است که نخندیده باشیم...

امرسون

نوابغ بزرگ زندگینامه بسیار کوتاهی دارند...

چارلی چاپلین

از دشمن خودت یک بار بترس و از دوست خودت هزار بار...

ویکتور هوگو

بالا را مینگرم تا فقط روشنایی را ببینم و هرگز برای دیدن سایه ام به پایین نگاه نمی کنم، حکمتی که باید انسان بیاموزد...

ویلیام شکسپیر

تردید ها به ما خیانت میکنند، ما را از کوشش بر حذر میدارند و از پیروزی هایی که به احتمال زیاد نصیب ما خواهد شد محروم میسازند...

آنتونی رابینز

ما اشتباه نمیکنیم، صرفاً می آموزیم...

کریستف کلمب

بشر وقتی در خانه اش نشسته است خواهان حادثه ای در زندگی و هنگامی که دچار حادثه ای میشود طالب زندگی آرام در خانه است...

ژان پل ساتر

انسان مجموعه ای از آنچه دارد نیست، بلکه مجموعه ای است از آنچه هنوز ندارد؛ اما میتواند داشته باشد...

آلبرت آنیشتین

آن اندازه که من از خود توقع دارم، کسی از من انتظار ندارد...

آبراهام لینکن

هرگاه بتوانیم بعد از شکست لبخند بزنیم، شجاع خواهیم بود...

ادیسون

اگر کارهایی را که قادر به انجامشان هستیم، انجام می دادیم، خودمان جداً شگفت زده می شدیم...

ناپلئون بناپارت

آنقدر شکست خوردم تا چگونه شکست دادن را آموختم...

آنتونی رابینز

موفقیت پیش رفتن است، نه به نقطه پایان رسیدن...

[ یکشنبه 1390/04/19 ] [ 13:36 ] [ سحر ]
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم، در نهانخانه جانم؛ گل یاد تو درخشید، باغِ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید...
[ دوشنبه 1390/03/23 ] [ 20:15 ] [ سحر ]

آیا تو کجا و ما کجاییم******* تو زان ِ که ای ، که ما توراییم

ماییم و نوای بینوایی********بسم الله اگر حریف مایی

از بندگی زمانه آزاد*********غم شاد به ما و ما به غم شاد

تا جان نرود ز خانه بیرون***** نایی تو از این بهانه بیرون

تا هست زهستی تو یادم****آسوده و تندرست و شادم

من با توام آنچه مانده بر جای* کفشی است برون فتاده از پای

گرچه ز تو بندم ای پریزاد*****آزاد تری ز سرو آزاد

بلبل ز هوای گل به درد است*مجنون ز فراق تو به درد است

خلق از پی لعل می کند کان* مجنون ز پی تو می کند جان

[ شنبه 1390/02/17 ] [ 22:39 ] [ سحر ]

داستان دو عاشق خجالتی...!!!

تصاوير جديد زيباسازی "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

تصاوير جديد زيباسازی "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمی كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشكرم" و گونه من رو بوسيد.

می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم.

تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسيد.

می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمی دونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بياد".
من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو می دونستم، به من گفت: "متشكرم، شب خيلي خوبي داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.

ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو می دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد.

می خوام بهش بگم ، می خوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من می خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم، اما قبل از اينكه از كليسا بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي؟ متشكرم"

ميخوام بهش بگم، ميخوام كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودش می دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو می كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو می دونستم. من می خواستم بهش بگم، می خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمی دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."

اي كاش اين كار رو كرده بودم ... با خودم فكر مي كردم و گريه! . . .

تصاوير جديد زيباسازی "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*"

[ جمعه 1390/02/02 ] [ 17:59 ] [ سحر ]

الان دو سالی هست که 13 بدر اصلاً به من خوش نمیگذره...چون اولاً تنهاییم...دوماً وقتی ادم تنها بره حال نمیده...نمیشه یه جای باحال پیدا کرد...حالا امسال یه کم فکر کردم دیدم جداً امسال کجا بریم که مثل 2 سال قبل نباشه...

به نظر شما 13 بدر تو تهران کجا بیشتر حال میده؟؟؟جایی که بشه کیف کرد؟؟؟تقریباً شلوغ ولی دنج باشه؟؟؟

من دوست دارم امسال برم چیتگر...ببینم اونجا چطوره!!؟؟ ها؟؟؟خوبه؟؟؟یا نه ؟؟؟

 

 

[ چهارشنبه 1389/12/25 ] [ 0:18 ] [ سحر ]

 

God grant me the…

خدایا عطا کن ...

Serenity to accept the things I can not change…

تحملی که بپذیرم چیزهایی را که نمیتوانم تغییر دهم ...

Courage to change the things I can …

شهامتی که تغییر دهم چیزهایی را که میتوانم...

And…Wisdom to know the difference …

و خردی که بشناسم تفاوت این دو را...

[ چهارشنبه 1389/12/25 ] [ 0:17 ] [ سحر ]

سلام دوستان...این چند وقت اونقدر درگیری و کلافگی و کار داشتم که اصلاً یادم رفته بود وبلاگ هم دارم...از طرفی درگیر صفحه ی فیس بوکم بودم که وقت نمیکردم وبلاگ رو آپ کنم...شرمنده...از کجا چی بگم که دلم خیلی پره...ولی بگذریم از این حرفا...سال نو داره میاد و دلم نمیخواد غمگین باشم...دلم میخواد این سال جدید رو از لحظه ای که شروع شد ، پر از انرژی و نیروی + باشم...دلم میخواد تمام کائنات...هر چیزی که بهش نگاه کنم...حتی ماهی روی سفره گرفته تا یه مداد نوکیه ساده بهم انرژی + بده...دلم میخواد سرشاراز شادی باشم...دلم میخواد سال دیگه این موقع بگم : من سال خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوبی داشتم شما چطور....؟؟؟؟

همین که چیزایی رو که میخواین به زبون بیارین خودشون به سمتتون جذب مبشن و من امیدوارم این اتفاق بیافته.......

واسه ی همه ی شما دوستان ، وبلاگ نویسان ، عاشقان ، خویشاوندان ، آشنایان ، ماهی فروشان ، راننده گان ، مربیان ، معلمان ، استادان ، دانش آموزان ، کودکان ، پرستاران ، دکتران و خودم و خانوادم و همه و همه ای که جا موندن آرزوی :

سلامتی

شادی

سر زندگی

موفقیت

سر بلندی

کامیابی

خوشبختی

اتفاقات خوب و تمام خوبی ها و شادیها و سرزندگی هایی که جا انداختم رو میکنم....

سال خرگوش ( 1390 ) رو به همه تبریک میگم و خودم به شخصه سعی میکنم امسال مثل خرگوش زبر و زرنگ و پر تلاش و حواس جمع باشم...(اینطوری هستم، امسال سعی میکنم بیشتر باشم !!!)

 

[ چهارشنبه 1389/12/25 ] [ 0:16 ] [ سحر ]

دکتر شریعتی

فقر

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

                    فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

                  فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است ..

[ پنجشنبه 1389/10/23 ] [ 16:7 ] [ سحر ]

 

[ پنجشنبه 1389/10/23 ] [ 16:6 ] [ سحر ]

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی،

من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست،

اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید

عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم،

آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد

بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،

بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی،

می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی.

آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر،

من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی

وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت

جمله آخر:توی یک دنیای شیشه ای زندگی می کنی ....
پـــس هیـچ وقـت بـه اطرافت سنگ پرتاب نــــــــــــــــکــــــــن!!
چون اولین چیزی که مــیـــشـــکــنــــه ...
دنیــای خــود تـو ٍ..!!!

[ پنجشنبه 1389/10/23 ] [ 15:58 ] [ سحر ]
نکاتی بسیار قابل تامل درباره فقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر


فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛

فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛

فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛

فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و  هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛

فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه
[ پنجشنبه 1389/10/23 ] [ 15:34 ] [ سحر ]

يک روز آموزگار از دانش‌آموزانى که در کلاس بودند پرسيد آيا مى‌توانيد راهى غيرتکرارى براى ابراز عشق، بيان کنيد؟
برخى از دانش‌آموزان گفتند بعضی‌ها عشقشان را با بخشيدن معنا مى‌کنند.

برخى «دادن گل و هديه» و «حرف‌هاى دلنشين» را راه بيان عشق عنوان کردند. شمارى ديگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بيان عشق مى‌دانند.
در آن بين، پسرى برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهى تعريف کرد:
يک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زيست شناس بودند طبق معمول براى تحقيق به جنگل رفتند. آنان وقتى به بالاى تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند.
يک قلاده ببر بزرگ، جلوى زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکارى به همراه نداشت و ديگر راهى براى فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک‌ترين حرکتى نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجه‌هاى مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اينجا که رسيد دانش‌آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوى اما پرسيد: آيا مى‌دانيد آن مرد در لحظه‌هاى آخر زندگى‌اش چه فرياد مى‌زد؟
بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوى جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که «عزيزم، تو بهترين مونسم بودى. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود».
قطره‌هاى بلورين اشک، صورت راوى را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست‌شناسان مى‌دانند ببر فقط به کسى حمله مى‌کند که حرکتى انجام مى‌دهد و يا فرار مى‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پيشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانه‌ترين و بى‌رياترين‌ راه پدرم براى بيان عشق خود به مادرم و من بود
[ دوشنبه 1389/09/29 ] [ 23:29 ] [ سحر ]

آزمون اخذ گواهينامه تخصصي ازدواج!

با توجه به گفته رييس جديد سازمان ملي جوانان درباره گواهينامه تخصصي ازدواج و اینکه دخترها به کسانی بله بگویند كه دوره سه ماهه مهارت هاي ازدواج را گذرانده باشد، ديديم بهتر است با اين رييس جديد از در ديگري وارد شويم و به جاي آن كه مثل رييس قبلي، هر حرفي زد، بلافاصله آن را تبديل به سوژه كنيم، به كمكش برويم. شايد واقعا اين بندگان خدا نمي دانند مشكل ازدواج جوانان كجايشان است!

از اين روي، يك عدد آزمون اختصاصي طراحي كرده ايم تا در پايان دوره ، جوانان را با آن محك بزنند و گواهينامه ازدواج را به كساني بدهند كه در پاسخگويي امتياز خوبي كسب كرده باشند.

* در جاده زندگي مشترك، هر یک از تابلوهای زیر به چه مفهومی اشاره دارند؟

http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839143968.jpg

الف. فرمان زندگی را از همان اول، خودت به دست بگیر
ب. اگر پرسپولیسی هستی آن گاه همسرت نباید استقلالی باشد



http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839143848.jpg
الف. انتخاب همسر از بین آدمهای برجسته
ب. شکم برجسته ممنوع!




http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839143695.jpg
الف. همیشه راه راست را برو
ب. به طرف منزل مادرزن





http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839141537.jpg
ازدواج:
الف. آغاز آزاد روابط
ب. ‌پايان روابط آزاد




http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839142511.jpg
الف. لطفا موالیدتان را كنترل كنيد!
ب. یکی کمه، دو تا غمه، سه تا که شد خاطرجَمعه!





http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839143323.jpg
الف. به سراغ شوهر که می روی تازیانه را فراموش نکن!
ب. کتک زدن ممنوع



http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839143165.jpg
الف. همسرت را نپیچان
ب. دم درآوردن ممنوع!




http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839142339.jpg
الف. ماه عسل به دریا نروید، غرق می شوید، حسرت به دل می مانید!
ب. زیرآبی رفتن ممنوع
 




http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839141852.jpg
الف. وفاداری در حد سگ
ب. اخلاق سگی ممنوع





http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839141803.jpg
الف. به پای هم پیر شوید
ب. پیرتان در می آید!




http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839143730.jpg
الف. ladies next
ب. محل وقوع عشق های خیابانی






http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839142964.jpg
الف. بعد دوسال راه میندازیم یه مخزن گنده جوجه کشی!
ب. دو فرزند کافی است!



http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839143407.jpg
الف. همدیگر را دور نزنید!
ب. دور همدیگر بگردید!




http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839144497.jpg
الف. هنگام دعوا از چکش استفاده نکنید
ب. زندگي شما به بن بست رسيده است

-------------------------------------

[ پنجشنبه 1389/08/13 ] [ 13:52 ] [ سحر ]

جملات تفکر بر انگیز...

اجتناب ناپذیرهمیشه رخ میدهد،برای غلبه بر آن نظم و صبر لازم است... ( کوه پنجم )

عشق حقیقی اجازه میدهد هرکس راه خویش را پی بگیرد... ( بریدا )

همیشه مایلیم چیزهایی را ببینیم که وجود ندارند و اما در برابر درسهای بزرگی که درست پیش چشمهایمان قرار دارد نابیناییم... ( خاطرات یک مغ )

              

تصمیم گرفتم بهتون کتاب معرفی کنم...و کتابایی که خودم دارمشون (نسخه Jar یا PDF ) رو براتون بذارم تا دانلود کنید و لذت ببرید...

من عاشق کتابای روانشناسیم...رمان...شعر...هرچی...کلاً کتاب از نظر من چیز عالییه...واسه همین خواستم چیزایی که شاید افرادی مثل من دنبالشن رو راحت تر نشونشون بدم...لطفاً با نظراتون منو همراهی کنید...

[ شنبه 1389/07/17 ] [ 18:27 ] [ سحر ]

سلام.خیلی وقت بود که نیومده بودم. درگیریه دیگه...آدم وقت نمیکنه...

خیلی وقت بود می خواستم یه چیزی براتون بذارم...

یه شعر باهاله...دوستانی که اهل اصطلاحات کامپیوتری باشن خوب متوجه میشن...

ای خدا Hard دلم Format  نکن

Field ما را خالی از برکت نکن

Option غم را خدایا On مکن

File اشکم را خدایا Run مکن

پس Delete کن شاخه های غصه را

سردی و افسردگی را، هر سه را

Jumper شادی بیا تا Set کنیم

System اندوه را Reset کنیم

نام تو Password درهای بهشت

آدرس Email سایت سرنوشت

ای خدا روز ازل Code داشتی

Mouse بود اما مگر Path داشتی؟

که چنین طرح 3D میزدی؟

طرح خود بر روی CD میزدی؟

تا نیفتد Bug در اندیشه مان

تا که ویروسی نگردد ریشه مان

ای خدا از بهر ما ایمن فرست

بهر دلهای پر آتش Fan فرست

ای خدا حرف دلم با کی زنم؟

Help میخواهم که F1 میزنم...

[ شنبه 1389/07/17 ] [ 18:24 ] [ سحر ]

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی ، غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن ، هنر گام زمان است

أبی که برآسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانه بنشیند

بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی است که اندر قدم راهروان است

                                                                       سایه

[ جمعه 1389/04/25 ] [ 16:12 ] [ سحر ]
سلام...من چون خیلی شیفته این فیلم شدم و ۳ بار دیدمش دنبال عکسای بیشتری بودم...ولی خیلی....چی بگم اخه؟همرو فیلتر کردن....دیگه هر چیزی حدی داره دیگه...!!!!!

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1389/04/21 ] [ 18:54 ] [ سحر ]

از فرمایشات امام علی ( ع ) :

بزرگترین گناه..............ترس است.

بزرگترین تفریح..............کار است.

بزرگترین بلا..................نا امیدی است.

بزرگترین شجاعت....................صبر است.

بزرگترین استاد........................تجربه است.

بزرگترین اسرار................مرگ است.

شرمنده که وسطش پریدم....

بقیشو تو ادامه مطلب بخونید لطفاً و نظرم فراموش نکنید...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1389/04/10 ] [ 6:5 ] [ سحر ]
طبق آیات قران عزیز هزار سال ما برابر است با ۱ روز خداوند مهربان.پس یک ساعت خداوند مهربان برابر است با ۶۶/۴۱ سال زندگی انسانها بر روی کره زمین.حال اگر فرض کنیم که بتوانیم ۳۳/۸۳ سال عمر کنیم برابر است با ۲ ساعت زندگی خدایی!پس بیاییم صبور باشیم و آرام و آدم.تا این دو ساعت زندگی به خوبی و سربلندی طی شود تا به مقصد نهایی برسیم... 
[ پنجشنبه 1389/04/10 ] [ 2:24 ] [ سحر ]
شیخی از کوچه ای عبور می کرد.

کودکی از طبقات بالای منزلی سقوط کرد.

عابرین فریادشان به آسمان بلند شد.

شیخ نگاهی به آسمان کرد و خیلی آرام گفت : خدایا و دستانش را به سوی کودک دراز کرد.کودک آرام در دستان شیخ صحیح و سالم قرار گرفت.

عابرین پرسیدند : چطور توانستی ؟ آیا پیغمبری؟
شیخ گفت : یک عمر به خدا گفتم چشم.حالا هم خدا گفت چشم...دعایت را اجابت میکنم...

[ پنجشنبه 1389/04/10 ] [ 2:15 ] [ سحر ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام.از اینکه به وبلاگم اومدید ممنونم...این وبلاگ همه مدلست.هرسری یه چیز جالب میذارم.از نظراتون استفاده خواهم کرد...اگه عکسها باز نمیشد اول یه کم حوصله کنید و اگه بازم باز نشد روشون کلیک راست کنید و show picture رو بزنید...راستی اگه کسی خواست منو لینک کنه با اسم گوگولی لینک کنه و حتماَ خبر بده که من با چه اسمی لینکش کنم...نظرم فراموش نشه...
امکانات وب

فروش بک لینک